به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی...
باید پارو نزد، وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست....
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت
10:31 |
به دنبال چیزی اگر تو می گردی
شاید، حتم دارم که نیست جز از جنس جیوه ای آن
تو را یاری!
روزگار امروزین ما
شاید، یاید فرض کرد که
کس نخواهی یافت که
حتی به نام بنهی اش آئینه،
چه رسد که تصویراش کنی آئینه!
پس تو ای آئینه مانند
بنشین در یک آدینه
کن در خلوت خویش رو به آئینه
تا که شاید خود بینی آنچه در اندیشه
امیدوارانه نمایان ات کند از خود به تو
چون آئینه....
+ نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت
2:39 |
رسیدن، رفتن داره
موندن، بودن!
ای کاش
ز پی هر موندنی، بودنی می بود
و به دنبال هر رسیدنی
البته، باز هم بودن
یا همان موندن!
من بودن را دهم ترجیح
بر رسیدن.
حتی اگر موندنم
رفتن داشته باشد...
ولی هرگز
نخواهم ماندن
با بودن
بی حس و عمق،
که گویی نیست چیزی، جز
همان رسیدن و رفتن....
+ نوشته شده توسط پیمان در شنبه 8 تیر1387 و ساعت
14:39 |
تو هستي!
ترادرگاه ودر بي گاه خواندم
ترا درراه ودر بي راه خواندم
نيامد از تو آوازي،مبادا
كه من اين قصه راگمراه خواندم
*
ترا در بندودرپرواز خواندم
ترا در آخروآغازخواندم
نيامد از تو آوازي،مبادا
كه من بيهوده اين را باز خواندم؟
*
تو هستي! ديد ه اندت در حصاري
ميان عطر گلهاي بهاري
تو هستي ! گر چه درپاسخ به سوزم
به من نه گفته باشي ،يا كه آري
*
من اينجا گم شدم فانوس من باش
رهي طي كرده ام طاووس من باش
دراين امواج سخت پرتلاطم
چراغ راه اقيانوس من باش
*
مجالم ده كه بال وپر بگيرم
مرام عاشقي از سر بگيرم
زمانم اندك ووقت است جاري
نمي خواهم رهي ديگر بگيرم
*
چه حاصل باغ را آبي نباشد
شبي باشد ومهتابي نباشد
پرنده پر زند زين سو به آن سو
ولي دردشت تالابي نباشد
*
چه حاصل ، خيز از آهو بگيري
پر پرواز از تيهو بگيري
نشاني بلبلي را بين گلها
ولي آواز را از او بگيري
*
چه بي تو بر فراز كوه باشم
چه در اعماق يك اندوه باشم
چه فرقي مي كند وقتي نباشي
كه تنها،يا كه در انبوه باشم
*
من اينجا آتشستم دود با تو
سكوتم.نغمهء داوود با تو
من از گلهاي داودي سرودم
وليكن قصهء نمرود با تو
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت
16:11 |
باز هم سالی دگر شد،
نمی دانم که آیا باید بدین خرسند بود
یا که شاید همچنان نگران به گذران آن بود!
نمی دانم راستش،
اما حقیقت این است که روزها می روند
چه خواهیم و چه نه!
پس گر بخواهیم با هم
یقینا خرسند می توان بود در کنار هم.
چرا که بودن مان با هم
بدین سان است که بپذیریم نمی توان زیست
در این دنیا بی هوا و آدم...
همین پارسال بود که قصد کردم این وبلاگ را
اکنون می بینم بعد از گذشت یک سال در آن شما را.
همراه هم طی می کنیم بار دگر این سال هشتاد و هفت را....
+ نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت
2:21 |
Birth,
it's yet another step
you'll make with nature
in your life...
The greater share I'd hope
for you to get
for you're my better half!
Be Happy my friend
'cos again another birth of nature.
Of course, we call it Norouz
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت
20:8 |
روز عاشق شدن تقویم نمی خواهد
دل دریایی پیمان این بلاگ حد و مرز نمی داند
ولی افسوس ....
همه ی روزهای سال روز عشق و دلدادگیتان باد!
"به بهانه روز والنتاین"
+ نوشته شده توسط پیمان در شنبه 27 بهمن1386 و ساعت
3:45 |
از من فاصله بگیر
شاید مسری باشد
ویروس دلتنگی هایم!
+ نوشته شده توسط پیمان در شنبه 17 آذر1386 و ساعت
10:5 |
مهم نیست که دریاچه ای وسیع هستی یا برکه ای کوچک، اگر زلال باشی آسمان در تو پیداست...
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت
1:9 |
تمام "باید" و "شاید" و "خواهد" ها
توی آفتاب لمیده بودند و
درباره ی کار هایی که باید بکنند و شاید بکنند و می خواهند بکنند سخن سرایی می کردند.
اما، به محض این که سر و کله ی یک "کردم" کوچولو پیدا شد،
تمام آن "باید" ها و "شاید" ها و "خواهد" ها
پا به فرار گذاشتند و هفت سوراخ قایم شدند.
+ نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت
3:13 |
از کجا بفهمیم که پنجره ای باز است یا نه؟
کافی است سنگی را به طرفش پرتاب کنیم.
صدایی ازش در آمد؟
در نیامد؟
خوب، پنجره باز بود.
حالا بگذار یکی دیگر را امتحان کنیم ...
ترق!
این یکی بسته بود!
+ نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت
3:8 |
من جوجه ام، در این تخم زندگی می کنم
اما، نمی خواهم از تخم بیرون بیایم، نمی خواهم از تخم بیرون بیایم.
مرغ ها همه اش قدقد می کنند، خروس ها همه اش التماس می کنند،
اما من از تخم بیرون نمی آیم که نمی آیم.
آن بیرون صحبت از جنگ است و آلودگی
داد و فریاد مردم است و غرش هواپیماها
این است که می خواهم همین جا بمانم، جایی که امن و گرم است،
و من نمی خواهم از تخم بیرون بیایم!
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت
3:5 |
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم،
زمانی هر کلمه ای را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم،
زمانی در خفا به وراجی های سار ها می خندیدم،
و در رختخوابم با مگسی گپ می زدم.
زمانی به تمام سئوال های جیرجیرک ها گوش می دادم
و به تمام آن ها جواب می دادم،
و با گریه ی هر دانه برف در حال مرگ که فرو می افتاد
همدردی می کردم.
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم...
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت
2:59 |
اگر از عشق سخن می گویی، آهسته سخن گو.
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت
2:48 |
به من بگو با هوش
به من بگو مهربان
به من بگو با استعداد
به من بگو با نمک
به من بگو با احساس، خوشگل و دانا
به من بگو بی عیب و نقص
اما،
راستش را بگو.
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 8 تیر1386 و ساعت
3:26 |
درون تو صدایی هست
که تمام روز در تو زمزمه می کند:
((حس می کنم این درسته،
می دانم این یکی اما، غلطه.))
نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست
و نه هیچ آدم عاقلی
نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط
تنها به صدای درونت گوش کن.
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 8 تیر1386 و ساعت
3:22 |
وارونه که نگاه کنی
درخت ها را توی هوا در حال تاب خوردن می بینی
اتوبوس ها را معلق و ساختمان ها را آویزان می بینی
چه خوب است بعضی وقت ها هم
دنیا را از زاویه ی دیگری ببینیم.
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 8 تیر1386 و ساعت
3:16 |
نمی دانم که آیا می توان نامید "نمی دانم" را شکلی از آگاهی؟ همی دانم که هنوز نمی دانم که به کدامین سوی می رود آرام جانم... هر چند که با دل پاکم همی دانم که بدان جایی خواهمی رفت که نیست جز کسی که شاید نامش نهم همدمی!
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 28 خرداد1386 و ساعت
0:47 |
اگر نمي توانيد اشتباه كنيد
يعني هيچ كاري نمي توانيد بكنيد .
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت
4:2 |
به جان جوشم
که جویای تو باشم
خسی در موج
دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی
ای کاش
یکی از آرزوهای
تو باشم...
+ نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت
2:56 |
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
- بی تو بودم
امروز که بی توام
- با تو ام
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت
18:1 |
وقتی می اندیشم
می بینم زمین گرد است
هر آنجا که پایان راه باشد
می تواند سرآغاز شروعی دیگر شود
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت
17:58 |
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی
- خویشتنی
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت
17:49 |
سفر واقعی کشف مناظر جدید نیست بلکه کشف چشمانی با نگاهی تازه است !
+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 و ساعت
2:9 |
آیا براستی عشق را با اندیشیدن کاریست؟ آیا میتوان گفت که عشق ز تفکر عاریست؟ و باید تصویر کرد در ذهن که جواب هر دو این سوال فقط به خاطر هم آوایی آریست؟! پس با کدامین رویکرد زندگی عالی و طولانی است و راه اش نه آغازی است و نه پایانی...!
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت
16:28 |
چشمها پنجره ای به درون روح آدمیند که بواسطه آنها میتوان به عمق وجود شان پی برد.
+ نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 و ساعت
19:10 |
درود به همه:
روز یکم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد هشتادو شش آغاز حیات بلاگ پیمان - دوست شما- است!
با حضور پر رنگ تان و پیمان با پیمان معنا بخش بودن مان باشیم ...
به امید دیدار شما
پیمان
+ نوشته شده توسط پیمان در شنبه 1 اردیبهشت1386 و ساعت
15:20 |